
دانشمند کوچک درون من،جدا می خواد سعیشو بکنه
این دفعه دیگه باید بشه،فقط به خاطر خودم
اُرتابا می گه خودتو بشناس،این مهمترین کاریه که تو سال ٩٠ باید انجام بدی.
-دلم گرفته اُرتابا،خسته ام از بی مبلاتیام از اشتباهاتم خسته ام.از دست خودم عصبانیم دلم می خواد سر خودم داد بزنم بگم حقته بس که .....چی کار کنم اُرتابا ؟
-من خیلی وقتا تو سفرام گم شدم خیلی وقتا مسیر اشتباهی رفتم و از بی راهه سر در آوردم ،این طور موقع ها خیلی خسته می شم از دست خودم عصبانی می شم و یه ریز غرولند می کنم ،درست مثل تو.ولی یاد گرفتم که نااُمید نشم، که دنبال راه درست بگردم ،چشمات می گه دنبال راه درستی،پس پیداش کن، قدماتو محکم بردار، راهو باید بری ، باید با قدمات از جاده عبور کنی،نباید بترسی، که اگه نری ، کم کم جادت سنگلاخی میشه و آخرش برات جز یه کوره راه چیزی نمی مونه.بزن به دل جاده ،آخرش مهم نیست ،مهم خود جادس ،می فهمی؟ثابت کن ،محکم بودنتو به خودت ثابت کن .داره بهار می شه با بهار شروع کن دختر.
-با بهار شروع می کنم اُرتابا.
اُرتابا یه جهانگرد دنیا دیدس،دنیارو گشته و گشته تا رسیده به من.می گه تو خیلی ترسویی ،می ترسی یه تکونی به خودت بدی !برخلاف کم حرف بودنش خیلی رکه این اخلاقش گاهی عصبانیم می کنه.می شینه یه گوشه زل می زنه به من،سیگارشو می ذاره گوشه ی لبش و انگار که آدم ندیده باشه خیره می شه بهم.می گم چرا این طوری نگام می کنی؟ با صدای تو دماغیش می گه ،هیچ!.چشم نداره منو ببینه ،منتظره یه کاری بکنم تا شروع کنه به ایراد گرفتن.ولی اونطورام نیستا ! خیلی با مرامه ،می گه از اولم با مرام بودم.قصه های قشنگی از سفراش برام تعریف می کنه خودش نمی دونه کجا به دنیا اومده می گه من مال هیچ جا نیستم ،بعضی وقتا می گه تو یه جاده به دنیا اومده که هیچ کس نمی دونسته تهش به کجا می رسه، بعضی وقتام می گه تو یه کشتی که هیچ کس نمی دونه وقتی به دنیا می یومده تو آبهای کدوم اقیانوس بوده.اُرتابا پولدار نیست فقیر و بی چیزه ،می گه از وقتی یادش می یاد تو سفر بوده،پول خورد و خوراکشو از کارای کوچیکی که تو سفراش انجام می ده در می یاره.از ظرفشویی تو رستورانای بین راه گرفته تا تعمیر پرچینای خونه های روستاها.لباساش کهنه و قدیمین اما دوست داشتنی و جذاب.همیشه یه کت قهوه ای تنگ تنشه و یه کلاه عجیب لبه دار نوک تیز و یه شلوار جین رنگ و رو رفته.کلاهشو که سرش می گذاره مثل یه جهانگرد واقعی می شه .اکثر وقتا کلاهشو میذاره سرش دراز می کشه و تکیه می ده به دیوار و پاشو می ندازه رو پاش و در حالی که یه تیکه چوب گوشه لبشه با یه نگاه خونسرد به دوردستها خیره می شه ، این طور موقع ها با خودم می گم وقتی ما ارتابای همه چی دونو داربم که دیگه چیزی کم نداریم، درست تو همین لحظس که زیر چشمی بهم نگاه می کنه و یکی از اون نیشخندای معنی دارشو که یعنی می دونم به چی فکر می کنی و می زنه و من می مونم و یه اُرتابای جهانگرد که بر حسب اتفاق از این گوشه ی دنیا سردر آورده.
می یام اینجا می نویسم،بعد با خودم می گم این خوب نیست،مردم چی می گن!یادم نبود قراره قالبمو عوض کنم.عمومیش می کنم تا به خودم ثابت کنم که قرار ،برقراره.ارتابا می گه اینه!
گذشته یه تصویر نخ نماس که به هیچ دردی نمی خوره جز به خاطر آمدن و گند زدن به حس خوبت .دلم گرفته ،دلم گرفته از آدمایی که وقتی بهشون فکر می کنم بلاتکلیفم که از چه زاویه ای نگاهشون کنم،فقط یک کلمه می تونه حسمو بیان کنه،پیچیدگی!
پر شدم از آه های کشیده و نکشیده و از بغض های خورده و نخورده ،از دست خودم عصبانیم که چرا دیر بلند شدم ،نشستن بدتر بود،می فهمی؟
تفریحم شده آه کشیدن،آرومم می کنه،نخند!
موندم ،گیر کردم.بین عصابنیت از خودم و خودت گیر کردم، کدوم طرفو بگیرم که بند دلم پاره نشه،فقط امیدوارم این گاهی ها کم بشه.
پ.ن: با خودم :فقط می خوام بنویسم،از خود سانسوری متنفرم،مجبورم نکن یه جدیدشو بسازم .
پ.ن:اینم از یادداشت خصوصیم.
پ.ن:اُرتابای جهانگرد ،چی شد که از اینجا سر در آوردی؟
این گاهی ها ،سخت می گذرد...
دوست دارم سرخوش باشم همین طور یله و رها لحظه هارو بغل کنم و دونه دونه ازشون رد بشم یه آلوچه بگیرم دستمو ،با صدای یه موسیقی ملایم ،بدون توجه به اطرافم تو خییابونا همین طور واسه خودم چرخ بزنم ،چرخ بزنم و چرخ بزنم تا برسم به تهش ،به تهش که رسیدم بگم آخیش ،عین دختر هدر وبلاگم.اصلا من این طوری خوشم می یاد خسته شدم بس که خودمو تو یه قالبه مسخره چپوندم ،دوست دارم چتریامو بریزم رو صورتم بعد در حالی که آواز می خوونم و به گنجشکای بالای سرم نگاه می کنم، رو جدولا راه برم.بعد همه بگن این دختره دیوونس ولی من همچنان سرخوش به راهم ادامه بدم .من قالبمو برای دهه ی ٩٠ عوض کردم.شما چی؟
پ.ن:آخیش ما دیگه نمی خواد ماهی قرمز بخریم ،ماهیمون یه سالش شده.
پ.ن:تورو خدا به این ماهیای قرمز کوچولو غذا بدید اینا از گشنگی زود می میرن،وگرنه عمرشون طولانیه.ما بهش میگو می دیم از این میگو ریزا که به لاک پشت مینیاتوریا هم می دن.
پ.ن:اولین عیدی امسالمو از وبلاگ اکنون جاودانه(مریم)گرفتم
.مرسی خانومی.

مترو شلوغه،چند تا دست فروش مشغول تبلیغ جنساشون هستن،منتظرن تا یکی صداشون کنه ،برن طرفش .زن دست فروش داره جنسشو می فروشه ،پول خورد می خواد،به یکی از دست فروشا که داره از کنارش رد می شه رو می کنه و می گه:
-٢ تومن خورد داری؟
-نه ندارم، من خورد نمی دم ،فروشم می ره،چند بار خورد دادم این طوری شده.
پ.ن:به نظرتون این طور خورده باورها واقعا تاثیری دارن؟
محمات ،فراوان
ملزومات به میزان لازم
دل خوش به اندازه ی ١٠ سیر شرارت
حوصله به قدر کفایت
کودک درون هر چی کرمته
تیر و تخته هرچی بیشتر بهتر
جیغ سوت کف ،زیاددددد
یک عدد آفتابه ی پر آب +جارو خاک انداز
می شه چهار شنبه ی آخر سال
نه ببخشید چهار شنبه سوری خودمان

پ.ن:آخیش من چقدر کبریت بازی کردم خدا
پ.ن:الان،ما آتیشمونو سوزوندیم برگشتیم...با تشکر فراوان از مخترع نه،کاشف آتش!
پ.ن:عکس ،از نفس.
این نشون داد که خودت می دونی چی کار کردی...
براش دعا می کنم اما فقط براش!
همیشه بهت می گفتم هواشو داشته باش،گوش نمی کردی،یادته؟حالا دعای
من به چه درد می خوره؟اصلا چرا من باید دعا کنم؟اولین باریه که ازم خواستی دعا
کنم،تو فکر می کنی دعا تاثیری داره؟افکارت عوض شده!عوض شده واقعا یا...
خسته ام،خیلی خسته،اونقدر که دوست ندارم برای خودمم دعا کنم.از این روزا خسته
ام باید یه کاری بکنم اگه تونستم برای اونم دعا می کنم .قلبش قلبش قلبش....
خدایا،برامون دعا کن
خدایا براش دعا کن
خب من از طرف وبلاگ سیب (لیلای عزیزم)دعوت شدم به بازی "لذت سنجی"،بازی از این قراره که شما باید بشینی فکر کنی از چیا لذت می بری بعد بدون هیچ گونه خجالتی
یکی یکی از یک تا پنج ذکرشون کنی.۵ نفرم باید به بازی دعوت کنیم .خلاصه اینکه من الان یه روز تموم دارم به لذتام فکر می کنم .لذتای من از این قرارن:
راستش نمی تونم لذتامو اولویت بندی کنم بنابراین شماره گذاری نمی کنم.
-من عاشق کبریت بازیم یعنی کلا از بوی سوختن کبریت خیلی خوشم می یاد از بچگی عادت دارم یه گوشه ی دنجو پیدا کنم بشینم آتیش بسوزونم.کلنم همه از دستم شاکین ولی چی کار کنم علاقس دیگه.
-بعد اینکه...بگذار فکر کنم ،آهان یادم اومد من دوست دارم خودم پاپ کرن درست کنم یعنی عاشق صدای تلق و تولوقه این ذرتای بدبختم که با مخ می خورن به در قابلمه ،خیلی خیلی برام هیجان انگیزه.موقع خوردن هم انگار که دارم بیسکوییت باغ وحشی می خورم دونه دونشونو بررسی می کنم که چه ریختی شدن،بیچاره ها.
-لذت بعدی من اینه که از افکار بچه کوچیکه ی خونمون سر در بیارم (داداشم)مثلا این که راجع به مسائل مختلف چی فکر می کنه و از این حرفا.بعد می شینیم با خواهرم یواشکی راجع بشون حرف می زنیمو می خندیم و فکر می کنیم که اگه فلان سوالو کرد چیو بهش بگیم چیو نگیم.(خب بچس دیگه تربیت می خواد
)
-آهان،همین بچه کوچیکه تو مدرسشون یه معلم خرافاتی دارن،که مخ بچه های معصومو پر می کنه از افکار خرافاتی و داستانای علمی تخیلی مذهبی.آخ یعنی خوراکمه بشینم داستانای این معلمرو گوش بدم که کی با شمشیر آسمانی از وسط نصف شده ،سنگ شده ،آمریکاییا که اومدن مجسمش گم شده،جنه چرا سر نداشته و از این حرفا.
-من انقدر خوشم می یاد سر این پسر بچه های کوچولو روسری کنم بعد عکس بندازم ازشون که نگو!یعنی لذت می برم .یکی دو بار اینکارو کردم بعدا هر چی گشتم عکسارو پیدا نکردم صاحب عکسا نابودشون کرده بود
-لذت بعدی من که به چرخای اقتصاد تو این اوضاع بد اقتصادی واقعا کمک می کنه خرید کردن تو متروئه ،اونم چه خریدایی زلم زولباهای کوچولوی خوشگل مثل عروسک و گوشواره و اینا.هر وقت می رم مترو انگار که رفته باشم مسافرت سوغاتیم می خرم.
-یه لذت جدیدی که تازه باهاش آشنا شدمم عوض کردن هدر وبلاگمه ،وای یعنی عاشق اینم که عکسای خوشگل پیدا کنم بگذارم اون بالا.
خلاصه لذتای من اینا بود البته همش اینا نیستا یه سری دیگه ام هستن که به درد این بازی نمی خوورن مثلا اینکه هیشکی خونه نباشه آلبوم سفر به دیگر سوی شهرام ناظریو بگذارمو برم تو حالت اغما
. اگه بخوام از لذتای از این دست بگم خیلی زیاد می شه حوصله خودمم سر می ره.
من دوستای عزیزم ،مینو،سارا،کوشا، آنا ، لبخند ، مریم و نیلو رو دعوت می کنم تا اگه دوست داشتن بازی کنن.
دو ساعته تو صفی،بارون می یاد،بالاخره می ری تو،کارت می گیری،بعد می ری تو یکی از لاینها(ترجیحا لاین خلوت تر) وایمیستی،نوبتت می شه،می خوان آزمایش کنن .می گه بیا بیا بیا،آهان خوبه همین جا وایستا.وایمیستی.سرشو از پنجره می یاره تو می گه:سلام خانوم ... خوبی؟
آزمایش می کنه ،الکی .می گه:چراغ ترمزت کار نمی کنه،ما شمارو بازم باید ببینیم دیگه!زل می زنه تو چشمات می گه البته می شه جای دیگه ام دید! چیزی نمی گی ،حیف که کارت پیشش گیره،نشنیده می گیری!
کار تو رو به مراجعه ی دوم کشوند.اگه اگه کارت گیر نبود می دونستی چه جوابی بهش بدی.چرت می گه چرند می گه جایگاه خودشو نمی شناسه.یادش ندادن.
پ.ن:عیبی نداره عوضش یه آقای با شخصیت تو صف بود که بس که با شخصیت بود اومد جلو بهم گفت خانوم باید کارت بگیرید بدید من براتون بگیرم چند بارم اومد راهنماییم کرد. آهای آقای باشخصیت ای کاش این آقاهایی که آزمایش می کنن از تو یاد می گرفتن فقط یه کم.من که می دونم تو قلبت سبزه
پ.ن:به این می گن انسانیت،ولی کارتو خودم گرفتما.بلدم!
پ.ن:کاش بدونیم فرق محیط کارو با کوچه خیابون ،فرق دانشگاهو با ناکجا.ای کاش می دونستیم.اینجا شهر هرته!
ساکت شو،حرف نزن،فکر نکن ،خودتو بزن به اون راه،تو نباید فکر کنی،اگه فکر کنی می میری ،دیوونه می شی می برندت تیمارستان آریا شهر پیش دیوونه ها.
پ.ن:الان من خودمو زدم به اون راه!

چند روز پیش با یه مطلبی مواجه شدم از یکی از پزشکای فرنگی دوران قاجار درباره ی حال و احوال مردم ایران تو اون زمان. الان اسمش یادم نیست ولی مطلب برمی گشت به حدود 160 سال پیش.مضمونش این بود:بیماریهای اعصاب در بین ایرانیان جایی ندارد اینجا نیازی به پزشک روانشناس نیست ، ایرانیها آدم های آرامی هستند.به تیمارستان در اینجا احتیاجی نیست، خودکشی پدیده ایست ناشناخته .
به نظرتون اگه این دکتره تو این دوران می یومد ایران ،راجعبمون چی می نوشت تا آدمای یه قرن دیگه بخوونن؟بعد اونوقت آدمای یه قزن دیگه راجعبمون چی فکر می کردن؟اصلا اونا از ما داغونتر می شن یا ما از اونا داغون تریم؟
پ.ن:این روزا نوشتنم بیشتر شبیه غرغر شده.فکرم حول یه محور می چرخه که نوشتن راجعبشونو جایز نمی دونم .همون غرغر کردن الان بهترین کاره.
پ.ن:حالا انگار قبلا چی می نوشتم!
بعد از چند روز اومدم به وبلاگ سر بزنم دیدم چند تا از دوستان آپ کردن.به ترتیب آپ شدنشون شروع کردم به باز کردن و خووندنشون.از وبلاگ یادداشتهای یه دهاتی شروع کردم بعدم غرولندهای یه جهان سومی تا اینکه نوبت رسید به وبلاگ دختری که گذشته ندارد،وقتی رفتم روی لینک پر رنگ شدش تا کلیک کنم و باز بشه ،موضوع پست جدیدش این بود:دوستای خوب...روزای خوب.اما وقتی کلیک کردم با کمال ناباوری با چیزی مواجه شدم که انتظارشو برای هر وبلاگی داشتم جز اون.انگار این روزا درد و دلای دخترایی که گذشته ندارن و از سیاست متنفرنم ،سمیو خطرناکه و باید فیلتر بشه.تو این مملکت بی در و پیکر از هیچ چیز نباید تعجب کرد ،از هیچ چیز.
پ.ن:با چند تا فیلتر .... امتحان کردم ،هیچ کدوم بازش نکرد.
پ.ن:سارا چرا وبت اینطوری شده؟
خب باید یه برنامه ریزی جدید بکنم.این دفعه فقط به خاطر خودم.اینطوری خیلی بهتره.دیگه حرص نمی خورم که .....
مهم نیست.مهم برنامه ریزیه.فردا یه ملاقات احمقانه در پیش دارم.اصلا خوشم نمی یاد ای کاش نداشتم.
پ.ن:اگه می خواید چشماتون گرگیجه بگیره ،سر درد بشید این عکسو خوب نگاه کنید

پ.ن:
چشمای خودم هنوز درد می کنه.
بعضی وقتا برای فراموش کردن ،باید خودمونو سر گرم کنیم.من انقدر خودمو سرگرم کردم که یادم نیست چیو باید فراموش می کردم.از صبح پای نتم یا دارم وب گردی می کنم و کامنت می گذارم یا این لینکدونیمو درست می کنم.این لینکدونی که حسابی سرمو گرم کرد.
پ.ن:دست دوستم درد نکنه بابت راهنماییش تو درست کردن لینکدونی گوگل ریدریم.
... I dont know

دیگ به دیگ می گه روت سیاه!
من چقدر دنبال معنی این ضرب المثل می گشتم
.شیر فهم شدیم.
پ.ن1:به نقل از رسانه ی ملی:"معمر قذافی که به زدن حرفهای عجیب و غریب مشهور است ،این روزا یه حرفای عجیبی می زنه،گفته:"خیابان ها آرام است ،تظاهراتی در کار نیست".ما رسانه ملی ایها خیلی تعجب کردیم،آخه چطوری جرات می کنه؟خجالتم خوب چیزیه به خدا
"
پ.ن2:رسانه ملیه دیگه ،پر از بار آموشی


امروز با خواهر عزیزتر از جان رفتیم خیابون گردی و کمی هم چیتگر گردی .خوش گذشت بارون تازه بند اومده بود به سفارش وبلاگ یادداشت های یک دهاتی ،صدای پای آب سهرابو گوش می کردیمو در این هوایی که معلوم نیست بهاریه یا پاییزی یا زمستانی چرخ می زدیم تو جاده های خیس.چیتگرمون خوب بود،هوا خوب بود،آسمون آبی بود ،پرنده های خوشگلی که اسمشونو نمی دونمم (یه چیزی بین کلاغ و پرستو من بهشون می گم فاخته
)خوب بودن (پفکم می خورند این عجایب
)،خلاصه همه چی خوب بود به جز یکی دو تا خاطره ای که اون وسط می خواستن حال همایونیمو خراب کنند که من درنگ نکردمو مجال جولان دادن در ذهن مبارکمو بهشون ندادم.بعدش اینکه تو راه برگشت رفتیم یه چندتا کرمو ماتیکم برا خودمون خریدیم
.این روزا همه چی مضطرب شده.آدما مضطربن ،من مضطربم تو مضطربی ،بچه هام مضطربن.امروز فهمیدم پوستمونم مضطرب می شه. آقای فروشنده می گفت این کرم واسه پوستای مضطرب و دارای استرسه،حالا من موندم ما از کجا بفهمیم پوستمون استرس داره !به آجی می گم من پوستم مضطربه ؟می گه نمی دونم ازش بپرس
.
پ.ن1:چه کیفی می ده رانندگی تو جاده های بارون زده و گوش کردن به صدای خسرو شکیبایی.آقای نویسنده ی یادداشت های یه دهاتی، ممنون که مارو با این کیف کوچولو سر ذوق آوردی.
پ.ن2:پلیسام یه چیزیشون می شه دیگه!تو چیتگر با ماشین از کنارشون رد می شدیم از اون باتوم بسته به کمرشون خجالت نمی کشن می خواستم شالمو بکشم جلو بهم گیر ندن یه دفعه یه صدایی شنیدم که می گه سلام عززززززیزم!یکی باید باید بیاد اینارو جمع کنه
.اینا خودشون...
پ.ن3:من فکر کنم اینم یکی از نشونه های آخرالزمون باشه
پ.ن۴:چه شعر قشنگیه این شعر
این چه آرامشیست در نگاهت!چه عزمی است در دستان گره کرده ات!بی نیازی را در نگاهت در یافتم،کاش در کنارت بودم،دستانم را گره می کردم و پا به پای تو نجوا می کردم .تو کیستی که این چنین دوستت دارم؟
آسوده می شوم وقتی به تو فکر می کنم ،ملاقات های ما مرا آرام می کند،من از کیش تو نیستم،اما با تو آرامم.تو از جنس مهری،و من پیرو مهر توام.وقتی دستم را می گیری و با من حرف می زنی دیگر هیچ چیز را نمی خواهم جز آنچه تو می خواهی.وقتی تصویر خیال نقاش چیره دست عاشقی را می بینم که تصویر تو را از خیالش بیرون کشیده تا من نیز بتوانم تو را ببینم،آرام می شوم.تو کیستی که این چنین دوستت دارم؟
در گفتگویم با تو،در میان اشکهایم وقتی به نادانیم ،به بی صبریم، لبخند می زنی ،در نگاهت دانشی را می بینم که اگر می دانستمش این چنین پریشان نمی شدم.تو به خدایمان نزدیکتری، ببوسش.

امروز یه اتفاق خیلی خیلی خوب تو زندگیم افتاد.وااااااااااااااااااااااااای از این بهتر نمی شه.خیلی خوشحالم.تا حالا هیچ وقت اینقدر خوشحال نبودم.
یعنی من تا حالا انقدر خوشحال نبودم.خدا خیلی هوامو داره
سبک شدم،سبک ترم می شم
نقطه سر جاشه
ای کاش می تونستم داد بزنم بگم:
آهای ،من خوبم،
من زنده ام
تموم شد.
| Design By : nightSelect.com |
